بدون عنوان
بدون عنوان
عزیزمامان ببخش که دیربه دیر مینویسم و.ای.م ٢٩ ابان بود که نینی دایی اسماعیل به دنیا اومد وتوهم اولین قدماتو برداشتی والان دو ماهو نیمی میشه که راه میری درست یک ماه دیکه به تولدت مونه قربونت برم انشالا ١٢٠ ساله بشی خیلی شیطنت میکنی به بابا هم میکی باباممممم به تلفون هم میکی الومممممممممم عاشق دایی هاشمتی واولین بار هم هفته کظشته به دایی مجید با صدای قشنکت کفتی دایی ...
نویسنده :
فاطیما
23:48
سوراخ کردن گوش رونیکا من
مامانی عزیزم ببخشید که همون روز نتونیتم برات بنویسم اخه ماشالا خیلی عزیت میکنی وقتی واسه نوشتن واسم نمیمونه عزیزم نینی عمو عمتد خم به دنیا اومد خیلی کوشولوه سه روز پیش با مامان جون وخاله مریم رفتیم مطب امین نزاد وگوشتو سوراه کردیم عزرم خیلی گریه نکردی اما خیلی خیلی ترسیده بوری واز ترس گریه میکردی ومیلرزیدی من ومامانیوخاله مریم هم ناراحت تو شده بودیم ومن دستو پامو گم کرده بودم که دکتر گفت تو توی سن ٥٠ یالگی سکته میکنی با این ترس وایترس میمیری ههههههههههههه مامانی عزیزم تازگیها چند لحظه ای وایمیسی وبا اهنگها ساد باسنتو تکون میدی راستی یادم رفت بنویسم عزیزم اهنگ رویای من ششششادمهر وابی دو خیلی دوست داری طوری که مات وماهوت...
نویسنده :
فاطیما
1:31
شیطنتهای رونیکا من
عزیزم مامانی دیشب با کلی سختی برات نوشتم همش پرید عزیزم تازگیها خیلی شیطونی میکن ماشالا حرفهاتم کمی قابل فهم تر شدن میگی......... بابابا.............. مامامامان.............. هدههدهده............. اگا.............. دددددددددددد. عزیزم عاشق نون سنگکی خیلی دوست داری ماست همین طور ا یادم رفت بگم عاشف بیسکویت مادر هم هستی مامان مهین که رفته بودن مسافرت واسط کلی هده اوردن کلی دلشون برات تنگ شده بوده توی مسیر همش عکساتو نگاه میکردن دیشب با خاله مریم وخاله معصومه رفتیم واسط پالتو خریدیم قربونت برم ولی پالتوت خیلی سنگینه ویخوام عوضش کنم واسط. دست میگیری کنار مبل وهمه جا واسه خوددت تند تند راه میری همه میگن دیگه...
نویسنده :
فاطیما
10:36
شهریور 91
سلام مامانی عزیزم منوببخش که مدت ریادی نتونستم بیام الان تا فرصت هست مینویسم برات قربونت برن مثل دیشب یعنی بیست نه شهریور بود که فهمیدم رحملکی راستشو بگم یه کم جا خوردم اخه همه میگفتی نینی پسره مه دکتر گفت نینی شما دختره والان امسال مامان به سختی تونسته یباد برات بنویسه که خاطره ای هم از شهریور داشته باشی ماشالا مان از شیطنتات الان که مینویسم پسش بابات خوابی ساعتمم ١:٣٢ هست عزیزم گاگلخ کمیکنی وخوشحالی چقدر زود زمان سپری میشه ایشالا سال ریگه خانمی شدی ومامان از خاطات مینویسه واست ...
نویسنده :
فاطیما
0:33
مامانی با تمام وجودم دوست دارم خدا حافظ ونگهدارت باشه واسم
مامانی عزیزم قربونت برم بزنم به تخته ماشالا ماشالا هر روز دازی خوشکل تر میشی هر کس ببینتت با یک نظر عاشقت میشه بابای دیونه وار میپرستت منظورم بابا کرامت. قربونت برم دیشب که شب ٢٣ بود خونه بابا جون بودیم ساعتای ١٠ شب بود داشتیم مییومدیم که بریم طبق عادت همیشگی دوباره همه اومدن بئرقت کنن وهی توی بغل خاله ومامان جونت وبابا جونت بری وتو هم گریه کنی طبق عادتت بابا جون گرفتت بالا سرش گفت ای خدا بچهام مثل قران پاکه پاکه واز تو خواست براش دعا کنی قربونت برم توهم دعا کن که سالهای سال بالا سرمون باشن مامان باباهات مامانی عزیز داری سینه خیز میری این روزا ولی عقب عقب مامان نسترن میگه دای مجید هم همینطوری میرفته اولش از دو روز پیش هم...
نویسنده :
فاطیما
13:22



