رونیکارونیکا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

رونیکا انرژی مثبت مامان و باباش

بابا عمار مامان ماطی رونیکا و کیاشا

سلاممممممممممممممم مامان

عزیز دلم امروز یه کار خیلی خیلی جالب کردی تونستی بعد از کلی روز شصت بزرگ پاتو بگیری وبیاری به طرف دهنت از عزیزم عکس گرفتم اما هنوز وارد نیستم چه جوری باید عکستو بزارم بابایی هم که از صبح تا حالا بیرون بود گفت بیا بین رونیکا داره چه کار میکنه .................... گفت حتما تو وبلاگت  بنویسم  مامانمممممممممممممممممم برات نوشت دوست داریممممممممم من وبابایی عکسشم توی اولین فرصت میزارم . ...
20 خرداد 1391

خاطرات مامان

عزیزم دیشب با مامان مهین رفته بودیم چمران خیلی خوب بود عین عروسکها میشینی صدات در نمی یاد قربونت برم دیروزم ظهر خونه مامان جونینا بودیم مامان جون با من بردیمت ٦ حمام بابا جون داره میره مشهد ١٩ روز مساقر داره نمیدونی چقدر  دوست داره همش میگه چطوری طاقت بیارم ١٩ روز بچمو نبینم ااااااااا راستی نینی عمو هم دختر شد یعنی ٢ تا دختر عمو داری عزیزم عمو وزن عموخیلی خیلی دوست دارن بوسسسسسسسسسسسسسس از طرف بابا ومامان ...
19 خرداد 1391

عزیزم بازم مامان اومد که بنویسه برای شما

سلام اين هم عكس رونيكاي من http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up6/94999298123252164012.jpg http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up6/74978795136415047666.jpg http://www.up.98ia.com/images/xvine408qrf1gmoe62s.jpg http://www.up.98ia.com/images/fwcrv8ipfwasmx8ssalu.jpg سلام اين هم عكس رونيكاي من http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up6/94999298123252164012.jpg http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up6/74978795136415047666.jpg http://www.up.98ia.com/images/xvine408qrf1gmoe62s.jpg http://www.up.98ia.com/images/fwcrv8ipfwasmx8ssalu.jpg ...
14 خرداد 1391

مینویسم که یادم بمونه

عزیز دلمممممممممم دیشب ساعتهای ١٢ یا ١ شب بود که من داشتم باهات حرف میزدم وبازی میکردم که بهت گفتم لپ کوفته ای که بلند بلند با  صدای  قشنگ خندیدی در ضمن تازگیها توی خواب عمیقت  با یه حالت خیلی با مزه میگی ههههههههههههه اقه در ضمن حرفهای که میزنی اقه .اقا........... اقو......... بوبه................. بو.و بو.و........... اونگه.......... اومه.... ٍو وقتی پپی داری میگی ااااااااا    ااااااااااااااا ...
12 خرداد 1391

بدون عنوان

عزیزم بازم ببخشید که دیر دیر مینویسم برات اخه خودت خیلی کار واسم جور میکنی قربونت برم عزیزم سه هفته پیش بود جمعه بود خونه احمدینا بودیم که دیدیم خودت شیشتو گرفتی وشیر می خوری الان درست 10 روزه که اسهال داری هی خوب میشی هی دوباره بد..................... عزیزم بعضی از تاریخهارو که یادم مینویسم که یادم نره اولین خنده بلندت دو هفته پیش بود اخرای اردیبهشت بود میشه هفته دوازدهمت
10 خرداد 1391