سلاممممممممممممممم مامان
عزیز دلم امروز یه کار خیلی خیلی جالب کردی تونستی بعد از کلی روز شصت بزرگ پاتو بگیری وبیاری به طرف دهنت از عزیزم عکس گرفتم اما هنوز وارد نیستم چه جوری باید عکستو بزارم بابایی هم که از صبح تا حالا بیرون بود گفت بیا بین رونیکا داره چه کار میکنه .................... گفت حتما تو وبلاگت بنویسم مامانمممممممممممممممممم برات نوشت دوست داریممممممممم من وبابایی عکسشم توی اولین فرصت میزارم . ...
نویسنده :
فاطیما
17:24
خاطرات مامان
عزیزم دیشب با مامان مهین رفته بودیم چمران خیلی خوب بود عین عروسکها میشینی صدات در نمی یاد قربونت برم دیروزم ظهر خونه مامان جونینا بودیم مامان جون با من بردیمت ٦ حمام بابا جون داره میره مشهد ١٩ روز مساقر داره نمیدونی چقدر دوست داره همش میگه چطوری طاقت بیارم ١٩ روز بچمو نبینم ااااااااا راستی نینی عمو هم دختر شد یعنی ٢ تا دختر عمو داری عزیزم عمو وزن عموخیلی خیلی دوست دارن بوسسسسسسسسسسسسسس از طرف بابا ومامان ...
نویسنده :
فاطیما
11:44
خاطرات مامان
عزیزم بازم مامان اومد که بنویسه برای شما
سلام اين هم عكس رونيكاي من http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up6/94999298123252164012.jpg http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up6/74978795136415047666.jpg http://www.up.98ia.com/images/xvine408qrf1gmoe62s.jpg http://www.up.98ia.com/images/fwcrv8ipfwasmx8ssalu.jpg سلام اين هم عكس رونيكاي من http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up6/94999298123252164012.jpg http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up6/74978795136415047666.jpg http://www.up.98ia.com/images/xvine408qrf1gmoe62s.jpg http://www.up.98ia.com/images/fwcrv8ipfwasmx8ssalu.jpg ...
نویسنده :
فاطیما
17:55
مینویسم که یادم بمونه
عزیز دلمممممممممم دیشب ساعتهای ١٢ یا ١ شب بود که من داشتم باهات حرف میزدم وبازی میکردم که بهت گفتم لپ کوفته ای که بلند بلند با صدای قشنگ خندیدی در ضمن تازگیها توی خواب عمیقت با یه حالت خیلی با مزه میگی ههههههههههههه اقه در ضمن حرفهای که میزنی اقه .اقا........... اقو......... بوبه................. بو.و بو.و........... اونگه.......... اومه.... ٍو وقتی پپی داری میگی ااااااااا ااااااااااااااا ...
نویسنده :
فاطیما
0:45
بدون عنوان
عزیزم بازم ببخشید که دیر دیر مینویسم برات اخه خودت خیلی کار واسم جور میکنی قربونت برم عزیزم سه هفته پیش بود جمعه بود خونه احمدینا بودیم که دیدیم خودت شیشتو گرفتی وشیر می خوری الان درست 10 روزه که اسهال داری هی خوب میشی هی دوباره بد..................... عزیزم بعضی از تاریخهارو که یادم مینویسم که یادم نره اولین خنده بلندت دو هفته پیش بود اخرای اردیبهشت بود میشه هفته دوازدهمت
نویسنده :
فاطیما
21:32




