رونیکارونیکا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

رونیکا انرژی مثبت مامان و باباش

بابا عمار مامان ماطی رونیکا و کیاشا

رفتن رونیکا به اتلیه

مامانی قربونت برم کار خدا رو ببین پارسال نمیدونستم که دخملکی یا که پسر نمیدونستم چه ماهی تو وجودم دارم پرورش میدم قربونت برم عروسک .....................اخ که مامان پارسال چه حال بدی داشتم رفته بودم خونه مامان جونینا تو توی وجودم بودی و داشتی رشد میکردی امروز با اوین رفتیم ازتون عکس گرفتیم اخه شما که با هم متولد شدید من وبابا ومامان وبابای اوین هم با فاصله ١٤ روز دو هفته ازدواج کردیم  میشه یک هفته قبل از عروسی اونا ویک هفته بعد از عروسی مامان وبابا عزیزم خیلی از تاریکی میترسیدی همش یه ریز گریخ کردی راستی خالهس مریم هم خونمون اومدخ بود امروز که بیاد موهاتو درست کنه اخه چشم نخوره ماشالا خیلی حرفه ای.....لباس عمه انیسم پوشیدی تو وا...
6 مرداد 1391

دندان رونیکا

عزیززززززززززززززززززززززززم قربونت برم مامانی روشب پیش دندونها بالاتو دیدم خیلی خیلی خوشحال شدم عزیزم دوتا نیش که مثل افت که میزنه اینجوری هست میخوای همش یه چیزیرو ببری داخل دهنت روح وجانم به تو بسته قربونت برم دوست دارم بابایی هم دید ببخشید که بعد از سه روز نوشتم اخه اصلا فرصت نکردم الان هم خوابی قربونت برم که تونستم .................... نفسم بیدار شدی الانم توی اغل مامانی قربونت برم جدیدا اگر موقعه بیدار شدنت پیشت کسی نباشه لنج میکنی کلی گریه مکنی قربونت برمممممممممممممممممم ...
6 تير 1391

سلام مامانی

مامانی عزیزم ٥ روز پیش واکسنتو زدی حالت خیلی خوب بود به محضی که واکسنتو با بابایی زدیم رفتیم خونه مامانی اخه اونجا همه بغلت میکنن ومنم یه کم استراحت میکردم شبم رفتیم خونه مامان مهین اونجا همش گریه کردی از ساعت یه ربع به ده شروع کردی به گریه کردن یه بند تا یازده ونیم بعدشمشب اول واکسنت بابا بردمون پیش اوین اخه می خواست بره نمایشگاه ماشین ببینه خونه  کلی بالا اوردی قربونت برم اخر شبی هم رفتیم  رستوران فردا صبحش رفیم سپیدان باغ خیلی خیلی بیحال بودی قربونت برم وبعدش رفتیم خونه مامان مهین اونجا یه عالمه گریه میکردی با کمپرس اب گرم ارومت کرد مامان جون با عمه انیس خوابیدی تو بغلم با پسونک تا خونه ولی دوباره به محضی که رسیدیم خونه...
29 خرداد 1391