رونیکا انرژی مثبت مامان و باباش

خدا خیلی خیلی خیلی بزرگه

بدون عنوان

عشقم نفسم وجودم عزیزم جونم واقعا الانه که دارم معنی و درک واقعی این‌کلمهارو میفهمم،فهمیدم وجودمی عشقمی امیدمی ...خدایااااااا ازت میخام عاجزانه که دلبرمو نفسمو عشقمو وجودمو خودت حافظش باش مثل همچین شبز بود که مامان خالها وومدن خونمون منم تا صبح نخابیدم پلکم روی هم نیومد و گریه کردم و التماس واسه دیدنت و سلامتیت عزیزم خیلی خوب یادمه که فلاکس ابتو پر کردم واسه شیر خشکت جونم نفسم عاشقتم خالصانه و واقعیترین حالت ممکنی که بتونی تصورش کنی،، عزیزم دوست دارم تو بهترین هدیه از عشق بزرگم بابایی،، که خدا برام افریدش و توی همچین روزی بهم دادش خدایا عاشقتم دوست دارم یک زمانی باورشم برام سخت بود که به بابات میرسم یا ن...
25 بهمن 1396

بدون عنوان

دیروز واکسن داداشو زدیم و من از بس خسته بودم نیاز شدید به خاب بعد از نهار داشتم وقتی به خودم اومدم دیدم تو هم خابت برده وقتی که من گیج خاب بودم با صدای قشنگ مامان مامان تو نیمه بیدار شدم که ذوق میکردی و هم میترسیدی میگفتی مامان دندونم لق کرده منم خاب بیدار گفتم یکم بهش ور برو لق تر بشه و وقتی کاملا بیدار شدم سعی کردم که دندونتو کمکت لق کنم و به بابا زنگ زدم که کیک بگیره بیاره واسه دخترم که به قول خودت سوپرایز بشی و بعد که بابا اومد کلی ذوق داشتی به بابا بگی تا طبقه پاین دنبال بابا دویدی و با قهقه های بلند برگشتی بابا تلاش کرد که چند بار دندونتو بکنه از جاش اما نشد تا دوساعتی بعد با یک ضربه دنونت خیلی لق شد و دهنت پر...
16 بهمن 1396

بدون عنوان

ربات نی نی وبلاگ : پیش نمایش مطلب شما : امشب تا به دنیا اومدنت دلبندم تقریبا ۵۰ تا ۶۰ ساعت دیگست دوست دارم بیصبرانه منتظر دیدن ،بوسیدن، بوییدنتم عزیزم امروز مجبور شدم که برم اورژانسی بیمارستان که خدایی نکرده حالت بد نشده باشه حسابی بزرگ شدی نمیدونم شکل کیی چجوری ولی واسمون عزیزی پا کوچولو مامان امروز ۳۸ هفته و دو روزه که مهمون شکممی عشقمی تقریبا همه کارو کردیم از لباس تا جای خاب بیمارستان همه و همه انجام شده همه منتظر دیدنتتن مخصوصا رونیکا خیلی بیصبری کرد خیلی بهش سخت گذشت هر روز و هر ساعت منتظرت بوده الانم شکلات خریدیم واسش که سشنبه دو روز دیگه ببره پیش دبستانی و جشن بگیره با دوستاش تولدتو عزیزم باور کردنی...
12 آذر 1396

بدون عنوان

امشب تا به دنیا اومدنت دلبندم تقریبا ۵۰ تا ۶۰ ساعت دیگست دوست دارم بیصبرانه منتظر دیدن ،بوسیدن، بوییدنتم عزیزم امروز مجبور شدم که برم اورژانسی بیمارستان که خدایی نکرده حالت بد نشده باشه حسابی بزرگ شدی نمیدونم شکل کیی چجوری ولی واسمون عزیزی پا کوچولو مامان امروز ۳۸ هفته و دو روزه که مهمون شکممی عشقمی تقریبا همه کارو کردیم از لباس تا جای خاب بیمارستان همه و همه انجام شده همه منتظر دیدنتتن مخصوصا رونیکا خیلی بیصبری کرد خیلی بهش سخت گذشت هر روز و هر ساعت منتظرت بوده الانم شکلات خریدیم واسش که سشنبه دو روز دیگه ببره پیش دبستانی و جشن بگیره با دوستاش تولدتو عزیزم باور کردنی و قابل توصیف نیست مادر شدن برای بار دوم خیلی ا...
12 آذر 1396

روزهای قشنگ انتظار کوچولو دومی

دختر قشگنم دندون اسیابیت مبارک عزیز مامان خیلز لحظه شماری میکنی واسه داداشیت خیلی اصرار داری اسمشو سبحان بزاریم راستشو بخای خیلی این اسمو دوست داشتم خیلی و جالب اینجاست که اسم انتخابی خدت بود اگه پسر بودی قبل از از اینکه جنسیتتو توی شکمم بدونم و این واقعا جالبه واسم که اینقدر این اسمو دوست داری اما بابا اصرار داره کیاشا باشه مک اسم محمد علی انتخاب کردم که بابا رد کرده اما عزیز دلم نظر کردم دو هفته ۱۴ روز محمد علی صداش کنم ایشالا که صحیح و سالم باشه الهی امین🤗 و جالبر اینجاست که ایشالا داداش روز ۱۴ اذر مصادف با تولد حضرت محمد ص به دنیا میاد و روزی که حامله شدم ماه رجب ماه تولد حضرت علی بود اینهارو من به فال نیک مزگیرم و از خد...
1 آذر 1396

بدون عنوان

دخترم این وولین کتابت بود با هم نوشتیم رنگ کردیم و عکسشو گرفتم بماند یادگار البته به اصرار بابایی...
22 آبان 1396

پسر خشکلم با این تکون تکونهات توی دلم امیدمی

چند هفته دیگه به تولدت مونده عزیزم تقریبا خریداتو کردیگ کیف بیمارستانو هم اماده کردم مامان جون نسترن واست پتو تشک بالشتو ملاف کرده و دوخته عزیزم رونیکا خواهرت همش دوست داره بخابه توی رختخاب تو عزیزم هنوز نمیدونم اسمت چیه یا کیاشا مهرانیک نمیدونم واقعا اسمت چیه هگش حس میکنم البته زبونم لال شه که تا اخر نمیکشم و واست خدایی نکرده اتفاقی بیفته اگا اینا از دوست داشتن زیادیته قربوگت برم داری میایی که ی امید و ی دلبستگی دنیایی دیگه پیدا کنم دوست دارم هنوز نیومده دکتر ۴ روز پیش بهم گفت که احتمالا پنج هفته دیگه بدکیا میایی میخام تا اخرین لحظه نگهت دارم که حسابی سالم و تمام کمال اماده به دنیا امدنت باشی عزیزم
8 آبان 1396

بدون عنوان

امشب با کلی انرژی زیاد رفتیم واسه دختر قشنگم بخاری انگری بردز خریدیم بعد شام خوردیم و بعد گل انتخاب کدی وقتی داشتیم گل کاری میکردیم بی صدا روی صندلیهای تراس دراز کشیده بودی بهت گفتم گلهای قشنگو واسه تراس تو کاشتیم وقتی میخای مشق بنویسی نقاشی بکشی منظره گلها رو ببینی ی دفعه بلند شدی بری مشقهاتو بنویسی کار من و بابا یکم طول کشید گل کاشتن و تمیز کاری پایانیش وقتی اومدم بیام پیشت توی اتاقت با یک صحنه زیبا و کم نظیر موامه شدم پشت میز تحیریت در حالت کشیدن نقاشی خرگوشی که با گوشهاش به بند لباس اویزون بود کشیده بودی و خابت برده بود این صحنه جز خاطراتیه که کم پیش میاد ازتو و کم دیده میشه و حتما در خاطرم میمونه از بابا درخواست کردم بیاد و ا...
26 مهر 1396